........................!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
در سکوت شب و در بی انتها ترین لحظه های زمانه ، در غروبی که جای جایش
سرگذشت قلب من را حکایت می کند من ، تو را در بین سرگذشت بی تابم جستجو
می کنم.
مهم نیست جواب بدهی یا نه . اما تو را به اعتبارت قسم سرت را برمگردان .
سالها بود که تویی وجود نداشت تا من با او درد دل کنم حالا که هستی باز هم نمیدانم
به نیابت از چه کسی با تو بگو مگو کنم . خودم یا .........به چهره ها می نگرم تک به تک ،
چهره به چهره ، رخ به رخ ، صورت به صورت ، چشم به چشم و شاید بدانم چرا؟
کدامین رخ ، کدامین گونه سرخ و............خدا بداند که چقدر به خیسی گونه های
سرخش مدیونی ............ شاید همه ی اینها روزگار کسی باشد که میان هیاهوی این
دنیا گم شده است گرچه از این دنیا نبود و به مهمانی دنیا آمده بود و چه بد میزبانی
بود این دنیای کثیف...............
این ظلم محض است اگر این ها را در خواب تصور کنی .........
اینجا کسی نامحرم نیست ..........همه خودی اند..........
اگر مویی سپید می شود آرد نپاشیده اند ، هر چه هست شاید از غم باشد ........ما اینجا
آسیابان نداریم.......
تو واقعی را از که بخواهیم.......................
نمی خواهم تو را یاد آن روزها بیندازم ، نه طاقت شکستن غرورت دارم نه سر پایین
انداختنت را ...... فقط نگاه کن ......شک نکن که این نگاه درمان تمام دردهای توست ...
این چشم ها برای تو حکایت ها دارند........
منتظر می مانم تا آن روز دوباره بیاید ، به پاکی قلبت قسم تکانی بخور، وقت آن رسیده
کاری کنی و مرا از این سرگردانی ، بی مهری و بی احترامی ها نجات دهی و کمکم کن
تا بتوانیم ببینیم که خدایمان همیشه لبخند می زند .
شاید حرمت ها وقتی شکست که سکوت کردیم یا زمانی که زیادی مهمان دنیا شدیم ..
خدایا من از این کابوس ها می ترسم از هر حرف و حدیث دیگر هم بدم آمده است مرا
به پرنده های مهاجر ملحق کن.........
چه کردی با من ؛ با خودت .........
دل مرده ام از این همه علاقه بی فایده ، غم زده که چرا قانونمان را زیر پا می گذاریم و
ای کاش قانونمان مجازات های بد هم داشت.........
خستگی تاریخ و خاک آلوده بودن اشیا گذشته را اگر "گذشته" بخوانیم ، اشتباه است.
من تمام خستگی دیروزم را می توانم از حفظ بکشم و این شاید چیزی است که مرا نگه
داشته و میترسم از روزی که دلیل بودنمان را فراموش کنم......
تو پیچیده نبودی هر چه بود و بودی صمیمی و با صداقت اما تو هم ، با اشتباهمان یک
لگد زدی به هر چه معرفت بود و صداقت.....
من و خدایی که حتما آن بالا هست هنوز دوستت داریم بخاطر احترام به رفاقتی که تا
دیروز داشتیم و نمی خواهیم پشت پا بزنیم به هر آنچه که تو آنها را نادیده گرفتی......
حیف شد که خاطره ای تلخ برایمان ماند و دیگر ........
این رسم رفاقتمان نبود..................