تبليغاتX
فوتبال تمام عشق من است

 

 

یکی بود یکی نبود...

 

قصه شروع شد ، همه چیز مثل قصه های مادر بزرگ هاست ، مثل همه قصه ها  قهرمانانی که دوستشان داریم باید بروند و با کسانی که نباید دوستشان داشته باشیم تن به تن بجنگند ، مثل همه قصه ها پیروزی زمانی شیرین تر است که بدانیم از رقیب از نظر قد و قامت و جثه کوچکتریم .

و اما قصه ی من ...

قصه من یک زال دارد ..........که در برابر جوان ترها قرار می گیرد ...

قصه من مرد دارد که مثل تمام قصه های هزار و یک شبی ، همیشه در چنته اش بساط تعجب فراهم است و به ثانیه ای تو را در بهت فرو می برد .

قصه من یازده کمانگیر دارد مثل آرش که برای یک تیر جان خویش را در کمان می گذارند.

در قصه ی من اگر چند ثانیه از رقیب عقب بمانی بازی را از دست خواهی داد.

قصه ی من مرا محاصره کرد، آنچنان که در فوتبال توپ را محاصره کنند...

قصه ی من خرمن خرمن امید را در دقایق پایانی ، درست زمانی که چشمها ملتمسانه و البته شاید  ناامیدند به تو هدیه می دهد و این یعنی هیچ چیز بد نیست و در همه چیز و در همه کاری و حادثه ای حکمتی و دلیلی نهفته است.

قصه ی من می تواند سالها آدم را در یک چیز متوقف کند تا شاید بتوانیم فکر کردن ، نگاه کردن ، حس کردن و دیدن را ، دیگر گونه دیدن را یاد بگیریم.

و تمام عشق من ...

فوتبال یک نبرد است و باید در آن جنگید...

با هم زنده هستیم و با هم می میریم...

و من شروعی دوباره را با پایان خود آغاز می کنم و این بار در بهشت اندیشه ی خود...

زیرا به این باور رسیدم که در زندگی چیزهایی وجود دارد که اگر هر چیز دیگری را از دست دادم و فقط آنها برایم باقی ماند باز هم زندگی من پر است، چون خاطره ی آن شریک من می شود . و خدا را سپاس که آسمان اندیشه ام مثل آسمان اینجا بد رنگ نیست...

و شاید سقوط من ، صعود ما باشد...

قصه ی من شبیه خودم بود و بس... چون آدمها نمی توانند چیزی را بنویسند که شبیه خودشان نباشد...

قصه ی مستطیل سبز من...

قصه ی یکی بود یکی نبود....

قصه ی خدا بود و هیچ کس نبود...

 

 

                                                          قصه ی ما تموم شد با یه علامت سوال؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:23  توسط فاطمه معماری  |