یکی بود یکی نبود...
قصه شروع شد ، همه چیز مثل قصه های مادر بزرگ هاست ، مثل همه قصه ها قهرمانانی که دوستشان داریم باید بروند و با کسانی که نباید دوستشان داشته باشیم تن به تن بجنگند ، مثل همه قصه ها پیروزی زمانی شیرین تر است که بدانیم از رقیب از نظر قد و قامت و جثه کوچکتریم .
و اما قصه ی من ...
قصه من یک زال دارد ..........که در برابر جوان ترها قرار می گیرد ...
قصه من مرد دارد که مثل تمام قصه های هزار و یک شبی ، همیشه در چنته اش بساط تعجب فراهم است و به ثانیه ای تو را در بهت فرو می برد .
قصه من یازده کمانگیر دارد مثل آرش که برای یک تیر جان خویش را در کمان می گذارند.
در قصه ی من اگر چند ثانیه از رقیب عقب بمانی بازی را از دست خواهی داد.
قصه ی من مرا محاصره کرد، آنچنان که در فوتبال توپ را محاصره کنند...
قصه ی من خرمن خرمن امید را در دقایق پایانی ، درست زمانی که چشمها ملتمسانه و البته شاید ناامیدند به تو هدیه می دهد و این یعنی هیچ چیز بد نیست و در همه چیز و در همه کاری و حادثه ای حکمتی و دلیلی نهفته است.
قصه ی من می تواند سالها آدم را در یک چیز متوقف کند تا شاید بتوانیم فکر کردن ، نگاه کردن ، حس کردن و دیدن را ، دیگر گونه دیدن را یاد بگیریم.
و تمام عشق من ...
فوتبال یک نبرد است و باید در آن جنگید...
با هم زنده هستیم و با هم می میریم...
و من شروعی دوباره را با پایان خود آغاز می کنم و این بار در بهشت اندیشه ی خود...
زیرا به این باور رسیدم که در زندگی چیزهایی وجود دارد که اگر هر چیز دیگری را از دست دادم و فقط آنها برایم باقی ماند باز هم زندگی من پر است، چون خاطره ی آن شریک من می شود . و خدا را سپاس که آسمان اندیشه ام مثل آسمان اینجا بد رنگ نیست...
و شاید سقوط من ، صعود ما باشد...
قصه ی من شبیه خودم بود و بس... چون آدمها نمی توانند چیزی را بنویسند که شبیه خودشان نباشد...
قصه ی مستطیل سبز من...
قصه ی یکی بود یکی نبود....
قصه ی خدا بود و هیچ کس نبود...
قصه ی ما تموم شد با یه علامت سوال؟